شاعرانگی ایا بازی از خود بی خودی هامان نیست؟
هنگامی که تاریخ به هزار زبان گذر گاه کینه و نفرت را نشانمان میدهد
وپستوی خیالمان را لجن مال می کند
ما کیستیم
در گذر وهم
انسانی فرا خور پادشاهی زمین
مگر نه همین ما بودیم
که نفرت سرخمان را به پای یکدیگر ریختیم
مبادا کسی از ما پیشی گیرد
مگر نه همین ما بودیم
که بالاتر بودن سودایمان بود
حتی بر گرده ی اجساد برادرانمان
و مگر نه هنوز این ماییم
همه برای ازادی رو در روی هم صف اراسته ایم
و به گناه نا اگاهی هامان خون ازادی میریزیم
این گناه نا بخشودنی گویی همیشه قربانی می خواهد
شاعرانگی ایا بازی بی دست و بی پای ما در این قربانگاه نیست؟
همانکه در صفی طویل ایستاده برای سفیری موعود که نوبت نوبت اوست
همانکه امروز من و تو ایم
همانانکه ماییم
لگد مال لحظه های سرد تاریخ
اگر امروز رو در روی همیم چه سود که فردا نوبت نوبت ماست
و این دیو زخمی را مهاری نیست
*******
پیش از انکه نوبت ما فرا رسد
ازادی را رها کن
خود را در یاب
و مرا
که روبروی تو ایستاده ام
مانند تو ام
از جنس تو
چشم هایم ایینه ی تو ست
خود را ببین
انسان را
حتی اگر دیو پشت سرت در نگاه من باشد
و در جستجوی تو
نگاه کن
ببین
شاعرانگی ایا خیال انکه تنها خواهد ماند نیست؟